چه مبارک سحرهایی بود، دلپذیروشوق انگیز، غزل روح نواز علامه طباطبایی ونوای عارفانه استاد امجد ما را برق آسا ارخواب نوشین بامداد دورمی کرد.
هنوز هم آن صحنه ها را همچون تابلویی وصف ناپذیر پیش رو دارم.
عطر یاس وغزل علامه ونوای استاد در فضای روحانی مدرسه عالی شهید مطهری (سپهسالارسابق )جمع باصفای دوستان همکلاسی رااین چنین جمع می کرد.
دقایقی قبل از اذان صبح پروانه وار گرد شمع وجودی استاد اخلاق مان که خود شاگرد علامه بوددر محوطه مدرسه پیاده روی کرده وغزل پش رو را زمزمه می کردیم
مهرخوبان دل و دین از همه بی پَـــروا برد
رُخ شَــطرنج نبُرد آنــچه رخ زیبـــا برد
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سَمَک تا به سُهایش کشش لیلی برد
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذرٌه یی بودم و مِهــــر تو مــرا بالا برد
من خَس بی سر و پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هـــم به دل دریا برد
جام صَهبا ز کجا بود مگر دست که بود
که درین بزم بگردید و دل شیـــدا برد؟
خَمِ ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که به يک جلوه زمن نام و نشان يکجا برد
خودت آموختِیَم مِهر و خودتِ سوختِیَم
با برافروختــه رویی که قــرار از ما بــرد
همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
خـــم ابروت مــرا ديد و زمن يغمـا برد
همه دل باخته بودیم وهراسان که غمت
همه را پشت سـر انداخت مرا تنـها برد

