چه جمعهها که یک به یک غروب شد، نیامدی
چه اشکها که در گلو رسوب شد، نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بتشکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی
برای ما که خستهایم و دل شکستهایم، نه
برای عدهای ولی، چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را در انتظار جمعهام
دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد، نیامدی
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 19:27  توسط ذوالفقار یزدان مهر(مالکی)
|
