تبليغاتX
یزدان مهر


درشكست جام دل هيچ احتياج سنگ نيست

اين شقايق را نگاهي سرد پرپر  مي كند 

اي خداي بزرگ ! به من كمك كن تا وقتي مي خواهم درباره راه رفتن

 كسي قضاوت كنم كمي با كفش هاي او راه بروم... 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 23:0  توسط ذوالفقار یزدان مهر(مالکی)  | 



پر کن دوباره کِيْل مرا  ايها العزيز
آخر کجا روم به کجا  ايها العزيز

رو از من شکسته مگردان که سال‌هاست
رو کرده‌ام به سوي شما  ايها العزيز

جان را گرفته‌ام به سردست و آمدم
از کوره راه‌هاي بلا  ايها العزيز

چيزي که از بزرگي تو کم نمي‌شود
اين کاسه را ... فاوف لنا... ايها العزيز

خالي‌تر از دو چشم من اين جان نيمه جان
محتاج يک نگاه تو يا  ايها العزيز

- ما- جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما  ايها العزيز

دستم تهي است... راه بيابان گرفته‌ام
دست من و نگاه شما  ايها العزيز

نگار من ! دستان بی ریایم را به سوی تو دراز کرده ام  ساغرم را خالی مگذار

مهربانم !  عنایتی کن تاتمام شوریدگی ودلداده گی ام را یکجا نثارت کنم که البته این مهم

جز با الهام ناب میسر نیست ...

پی نوشت :در گشت و گذار در دنیای مجازی به این غزل شوق انگیز و پر مغز(مریم سقلاطونی) بر خوردم .سیاه مستم کرد دلنوشته ای بر آن افزودم  حیفم آمد شما نیز از این می ننوشید ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 9:32  توسط ذوالفقار یزدان مهر(مالکی)  |