سالهاست از زینب می گوئیم ،می خوانیم و در تکایا ومنابر او را اين چنين فریاد می زنیم :
قدخمیده ای با چادری خاکی ،ساربانی برای یک کاروان بی کسی ومصیبت زده ای که می توان درسختی ها و مصیبت ها به او تکیه داد !
اما راستش را بخواهی این زینبی که مداحان و تعزیه خوانان معرفی می کنند و تصویر سازی می کنند برای من یک زینب غیر واقعی و تحریف شده است !
برای من زینب همان آسمان با شکوه و شورانگیزی است که "ما رایت الا جمیلا " تنها یک چشمه از چشمه سار علوی اوست .
برای من زینب همیشه همان سرو بلند بالایی است که فقط در رازو نیاز شبانه شکستنی است .
برای من زینب ماه تمام آسمان زندگی است ماه تمامی در کنار آفتاب گرمابخش حسین (ع) .
همان عقیله بی همتای بنی هاشم .همو که بحق " ام العزائم " است و " الهه عشق" .
کاش ظرفیتی پیدا کنیم که زینب را برای "زن درمانده امروز" دوباره بازخوانی کنیم تا در عصری که بشر دچار بحران معنویت است همگی در سایه سار آن سرو بلند بالای علوی آرام گيريم.
آیا آن صبح دلپذیر برای من خواهد آمد ؟
کوچه ها منتظر بانگ قدم های تو اند
تو از این برف فروآمده دلگیر مباش
دی زمانی دارد
و زمستان اجلش نزدیک است
من صدای نفس باغچه را می شنوم
وصدای شعف فاخته را در باران
عجب آواز خوشی در راه است ( مجتبی کاشانی )
اما از همه این ها که بگذریم این لطفی نیست که با یک بارش برف سیستم کشور به هم بریزد و ماهم به ناچار فقط گرفتاری های شهروندان مان را به تماشا بنشینیم
برخی هنوز هم بر مدل "توسعه آمرانه "امیرکبیر خرده می گیرند درحالیکه نیک می دانیم " توسعه دموکراتیک "در کشوری قابل اجراست که پیشرفت هایی اساسی به لحاظ زیربنایی در آن صورت گرفته باشد وطبقات اجتماعی هوشمندانه پشتوانه آن توسعه دموکراتیک باشند .
فقط ذکر قصه پرغصه زیر کافی است تا همگی درسالروز شهادت آن عزیز تایید کنیم که چرا امیر کبیر به مدل توسعه آمرانه روی آورد
در سال 1264 قمري نخستين برنامه دولت براي واكسن زدن به فرمان اميركبير آغاز شد.اما با آغازآبله كوبي به اميركبير اطلاع دادند كه مردم از روي ناآگاهي ونفوذ فالگيرها و دعانويس ها واكسن نمي زنند.
هنگامي كه خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به اين بيماري جان باخته اند امير دستور داد هرکس حاضر نشود آبله بكوبد بايد پنچ تومان جريمه شود ولي سخن و نفوذ كلام دعانويس ها و فالگيرها بيش از آن بود كه فرمان امير را بپذيرند.
روز 28 ربيع الاول به امير اطلاع دادند كه شهرستان تهران تنها 330 نفر آبله كوبيده انددر همان روز پاره دوزي كه فرزندش به سبب ابتلا به اين بيماري مرده بود را نزد ايشان آوردند امير برجسد كودك نگريست و گفت : ما براي نجات بچه هايتان آبكه كوب فرستاديم پيرمرد با اندوه گفت به من گفته بودند اگر بجه را آبله بكوبيم جن زده مي شود . امير فرياد زد : واي از جهل و ناداني ، حال گذشته از آنكه عزيزت را از دست دادي بايد پنج تومان هم جريمه بپردازي . پيرمرد فقير چيزي در بساط نداشت امير بخاطر آنكه قانون زيرپا گذاشته نشود خود پنج تومان به پيرمرد داد تا بپردازد.
چند دقيقه بعد بقالي را آوردند كه فرزند او نيز از آبله مرده بود اين بار ديگر تحمل امير به سرآمد نشست و زار گريست .
در آن هنگام ميرزاآقاخان وارد شد او كه در كمتر زماني امير را در حال گريستن ديده بود علت را پرسيد گفتند كه دو كودك شيرخوار پاره دوز و بقال از بيماري آبله مرده اند. ميرزاآقاخان با شگفتي گفت :عجب من تصور مي كردم ميرزااحمدخان پسر امير مرده است ؟ پس به اميرنزديك شد و گفت گريستن آن هم براي دو بچه شيرخوار بقال و چغال در شأن شما نيست ، امير با خشم وي را گفت : خاموش باش تا زماني كه ما سرپرستي اين ملت را برعهده داريم ، مسئول مرگشان ما هستيم .
ميرزاآقاخان گفت : اما اينها براثر جهل شان آبله نكوبيده اند ، امير با صداي رسا گفت : مسئول جهلشان نيز ما هستيم اگر ما در هر ديار و روستا مدرسه و كتابخانه ايجاد كنيم دعانويس ها بساطشان را جمع مي كنند.
تمام ايراني ها اولاد حقيقي من هستند و من از اين مي گريم كه چرا اين مرد بايد اينقدر جاهل باشد كه در اثر نكوبيدن آبله بميرد.
