دربهاران كيشود سرسبز سنگ
خاك شو تا گل بروید رنگ رنگ

بيشك نوروز نه تنها بازگشت طبيعت به نقطه عطف خويش كه بازگشت همه
مخلوقات به خويشتن خويش است.
آري! هر بهار تلنگري است به روح آدمي تا همواره به خاطر داشته باشيم كه
كاروان زندگي را توقف گاهي نيست.
آرزو ميكنم در آستانه سال نو، نگاه ها نو شود، لحنها بوي خوش عيد دهد
و دست هاي اميد و يكرنگي زندگي را بفشارد و همه با هم در سايه توجهات
حضرت ولي عصر(عج) يك كلام را زمزمه كنيم:
"يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر الليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال"
سالهاست از زینب می گوئیم ،می خوانیم و در تکایا ومنابر او را اين چنين فریاد می زنیم :
قدخمیده ای با چادری خاکی ،ساربانی برای یک کاروان بی کسی ومصیبت زده ای که
می توان درسختی ها و مصیبت ها به او تکیه داد
اما راستش را بخواهی این زینبی که مداحان و تعزیه خوانان معرفی می کنند و تصویر سازی
می کنند برای من یک زینب غیر واقعی و تحریف شده است !
برای من زینب همان آسمان با شکوه و شورانگیزی است که "ما رایت الا جمیلا " تنها
یک چشمه از چشمه سار علوی اوست .
برای من زینب همیشه همان سرو بلند بالایی است که فقط در رازو نیاز شبانه
شکستنی است .
برای من زینب ماه تمام آسمان زندگی است ماه تمامی در کنار آفتاب گرمابخش حسین (ع) .
همان عقیله بی همتای بنی هاشم .همو که بحق " ام العزائم " است و " الهه عشق" .
کاش ظرفیتی پیدا کنیم که زینب را برای "زن درمانده امروز" دوباره بازخوانی کنیم
تا در عصری که بشر دچار بحران معنویت است همگی در سایه سار آن سرو بلند بالای
علوی آرام گيريم.
آیا آن صبح دلپذیر برای من خواهد آمد ؟
هاي اي كوه بلند
اي سراپا همه پند
از تو اين تجربه آموخته ام
كه نلرزد تنم از غرش ارابه سنگين زمان
وندهم ترس به دل از طوفان
كاه بودن ننگ است
كوه مي بايد بود
آري!
آنكه دوست دارد نور ببخشد
بايد تحمل سوختن داشته باشد

اينجا براي تو از نوشتن هوا كم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
آقا جان !
این روزها شيعه بیش از هر زمان دلتنگ حضور بی حضور توست
بیا و با دم مهدوی ات روح تازه ای در کالبد جوانان شیعه بدم
بیا و با عصای موسایی ات بازار ساحران موج سوار را آشفته تر کن
بیا وشب شب پرستان عرب را سیاه تر کن
بیا که زمانه برسر جنگ است و ما نیز از سیاست هیچ نمی دانیم...
دبيرستان شهيد مطهري شهركرد فرصت استثنايي براي بهره مندي مشتاقان
ادبيات فارسي ازحضور گرمابخش استاد احد جنگ زاده بود 
استاد درمسير پرپيچ وخم زندگي خود را يافته بود و ازشان و
منزلت خود اطمينان داشت لذا به دور از سلسه مراتب كليشه اي
با گشاده رويي و پرعاطفه وصميمي بر روح وروان ما استادي
مي كرد .معلم عزيز ما علاوه بر چيره دستي و مهارت كم نظير
در تدريس تاريخ وادبيات فارسي استاد آواز موسيقي سنتي
هم بود.با كمال تاسف درجدال مباحث فرصت سوز آن سالها با
تنگ نظري تمام كرسي تدريس اش در دبيرستان را گرفتند!
آرزو مي كنم استاد عزيز ما در خلوت خويش حقش را حلال كرده باشد .
آنهايي كه اورا به جرم نقل يك خاطره درذم محافظه كاري ازما گرفتند
چگونه پاسخ خواهند داد...او كه نمونه عالي مروت و مردانگي ودانش ومعرفت بود
امسال در سالروز بزرگداشت مقام معلم بيش از هرسالي دلم بهانه ايشان را كرده است
در فراق ابدي اين معلم گرانقدر دست نوشته هايش بر انشا هاي آن سالها يم و هم نوايي
با كاست(سوز نهان) اش تنها يادگاري تسلي بخش ام مي باشد
در اين روز بزرگ براي همه معلمان ارجمندم سلامتي وخوشدلي و براي آن عزيز
سفركرده هم نشيني با مراد ومولايش ابوالفضل عباس (ع) و براي همسر
و دو فرزند دلبندش- محمد امين و مارال -صبر آرزومندم
زندگي...چون قفسي است...
قفسي تنگ...پر از تنهايي...
و چه خوب است...لحظه غفلت آن زندانبان...
بعد از آن هم...پرواز....
خدایا !غروب است جرات پروازم ده
جرات رهایی از دنیا به معنای مادی آن

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماید هیچش الا هوس قمار دیگر
زیبای عاشورا با دار و ندار خویش به دیدار دوست شتافتن است
همه چیز را با آگاهی به میدان آوردن است
از قله های رفیع نینوا بر پلشتی های همه تاریخ تابیدن است
... و همه این هاست که رینب آن عقیله بی همتای بنی هاشم ،در انتهای آن
قمار عاشقانه در کنار آفتاب گرمابخش حسین(ع) در گوش تاریخ می خواند:
" ما رایت الاجمیلا"
روز جمعه برای من فرصت اختصاصی پرداختن به خود است ، فرصتی برای بازگشت
به خویشتن خویش ، فرصتی برای بازخوانی و محاسبه کارنامه هفتگی خود
امروز هم مثل دیروز به حال خودم نبودم، دلم می خواست به کوه بزنم یا لااقل به
بوستان پرواز – نزدیکی منزل- رفته و قدمی بزنم اما آسمان دلم ابری تر از آن بود
که بخواهد با قدم زدن آرام گیرد
آسمان ابری دلم رعد و برقی میخواست برای باریدن، لذا با رغبت تمام راهی آستان
مقدس امامزاده صالح علیه السلام تجریش شدم
در ورودی حرم طنین صدایی آشنا مرا به شوق آورد ، سرم را که به ضلع جنوبی
حرم چرخاندم، استاد امجد را همچون تابلویی دلپذیر پیش روی خود دیدم،
مرا یکجا به دوران خوش دانشجویی برد.
دوران خوشی که به دور از هیاهوی فرصت سوز دنیا در حیاط پر رمز و راز مدرسه عالی
شهید مطهری (سپهسالار سابق) دور استاد اخلاق مان حلقه می زدیم و با نگار ازلی
خود عشق بازی می کردیم ...
عرض ادبی کردم و پس از زیارت و لحظاتی فرو رفتن و اندیشیدن در خویشتن
خویش و شادابی ناشی از بارش بهاری آسمان دلم، یک راست پای منبر استاد نشستم
اگرچه استاد نشاط و شادابی همیشگی را نداشت و لحنش با سال های دوران
دانشجویی ام متفاوت شده بود اما پس از هفت سال محرومیت از نفس گرم او کلمات
بریده بریده اما بلند مرتبه اش مثل همیشه بر عمق جانم نشست و سیاه مستم کرد.
درس آن عصر بارانی استاد یک خط بود:
"خلاصه قرآن کریم یک جمله است خدا دانا و تواناست"
" پس برای نجات از هر گونه گمراهی باید دلمان را به زلفش گره بزنیم و خود را به او بسپاریم"
" ادع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی احسن ..."
"مردم را با حکمت و برهان و اندرز نیکو به راه خدا دعوت کن و به نیکوترین وجه
با اهل جدل مناظره نما "
در جهان پر آشوب امروز بیش از هر زمانی نیازمند حکمت و بصیرت هستیم.
اگر در مسائل مدیریتی و حکمرانی همچنان که قرآن کریم اشارت دارد با چراغ حکمت
و بصیرت پا به میدان های مختلف بگذاریم میتوانیم حقانیت خود و مکتب خود را اثبات و
در گردنه رخ های زندگی سلامت به مقصد برسیم و گرنه با سیاست های خلق الساعه
و ضربتی جز هزینه کردن از دین و آبرو و ... حاصلی نصیب مان نخواهد شد.
کاش این سخن بلند حکیم ناصرخسرو چراغ راهمان باشد:
" جهان را به آهن نشایدش بستن به زنجیر حکمت ببند این جهان را "

